اگزیستنسیالیسم ، حقیقت وجود

existentialism002

ما هرچه بیشتر می آموزیم و تجربه کسب میکنیم ، مفهوم زندگی برایمان عجیب تر میشود و اگر شما هم مانند من باشید ، هرچه سن مان افزایش میابد با سوالات و موانع بیشتری در مسیر زندگی مواجه میشویم ، احساسات شدید و آزار دهنده ای درونمان ایجاد میشود و کم کم با احساسی از پوچی و بی معنایی زندگی ، بی هدفی وجود ما در این دنیا و سوالاتی مانند اینکه چرا ما زنده ایم ؟ چرا ما وجود داریم و… مواجه میشویم .

این تفکرات و احساسات میتواند برای بسیاری از آدم ها استرس زا باشد . ما نام این وضعیت را ” بحران وجودیّت ” میگذاریم . بحران وجودیّت یا بحران هویت حالتی درونیست که به فرد القا میکند همه چیز بی معناست . اگر به این نوع از تجربیات و نظرات توجه کنیم و دامن بزنیم میتوانند مفهوم پوچی را برای ما گسترش دهند تا حتی ذات کائنات و ذات زندگی هم به پوچی منتهی شود .

به بیان ساده اگزیستنسیالیسم بیان ذات بی هدف بودن و دیوانه وار بودن مفهوم “وجود” است .

پیش از اینکه بیشتر در مورد اگزیستنسیالیسم صحبت کنیم باید بگویم که این تئوری بسیار وسیع و سرشار از جزییات است و طوری نیست که بشود آنرا به طور کامل در یک مقاله کوتاه بیان کرد اما اگر به این مسئله علاقه دارید میتوانید به آثار ژان پل سارتر ، آلبر کامو ، مارتین هایدگر ، نیچه و سورن کی یرکگور مراجعه کنید . آثار هنری و ادبی زیادی در کنار هم این مفهوم را کامل کرده اند . برای درک بهتر اگزیستنسیالیسم لازم است تمام این آثار در کنار هم مورد بررسی قرار بگیرند و نه به صورت منفرد .

مرکزیت تمرکز این تئوری بر “وجود” ماست که توجیهی بر نام “اگزیستنسیالیسم” یا “وجود گرایی” است . در اینجا مسئله تنها وجود ماست و نه هیچ چیز دیگری و تمرکز این تئوری حول این مسائله است که فردیّت افراد ( من ، شما و زندگی های مجزای ما ) دارای هیچ هدف اثبات شده مشخصی نیست و هیچ معنا ، مفهوم و ارزشی برای این هدف وجود ندارد . هنگامی که شما اگزیستنسیالیسم را درک کنید ، به شما آزادی ای میدهد تا کنترل تمام این مسائل را به دست بگیرید .

در تعریف تئوریک گفته میشود اگزیستنسیالیسم به معنای : حقیقت وجود افراد ، آزادیِ خالص است . هر شخص تنها مسئول رشد ، اخلاقیات و روش زندگی خود است .

در واقع با درک این تئوری ، متوجه میشوید تنها دلیل “وجود” ، ساختن خودمان است ، به بیان دیگر ما نویسنده زندگی خودمان هستیم و زندگی ای را مینویسیم که میخواهیم آنرا زندگی کنیم و همین موضوع اگزیستنسیالیسم را تبدیل به فلسفه ای میکند که به پیروانش آزادی کامل در تمام فُرم ها مانند نوع رفتار ، منش ، برخورد با دیگر مردم و کاری که میخواهیم با زندگیمان بکنیم میدهد . ما آزاد هستیم که هرکاری که انتخاب میکنیم انجام دهیم .

شما تصمیم میگیرید هدف زندگی چیست ، چه کاری با این زندگی انجام دهید و چگونه میخواهید با بقیه افراد در این زندگی برخورد کنید . تمام اینها انتخاب شما هستند و نه انتخاب هیچ کس دیگر ، چرا که پیروی از هرچیز و هر شخص دیگر ، هر ایده دیگر و یا هر دین و آیین دیگری به این معناس که شما در مسیری که آنها ( اشخاص ، مذاهب ، آیین ها ، ایده ها و … ) میخواهند قرار گرفته اید و آزادی کامل اختیارتان را از دست میدهید .

در اگزیستنسیالیسم هیچکس نمیتواند بگوید ایده هر شخص نسبت به زندگی و هدف زندگی اش، نسبت به ایده شخص دیگری ارزش بالاتری دارد و یا بهتر و صحیح تر است ، چرا که در این فلسفه هر “شخص” مسئول تصمیم گیری برای اهداف خود در زندگی به طور کاملا آزادانه و مجزا از دیگر “اشخاص” است ، به علاوه در این فلسفه هیچ شخصی – جدای از عملکردش در زندگی – از هیچ شخص دیگری اهمیت بیشتری ندارد ، در این فلسفه همه در یک سطح هستند .

شما تصمیم میگیرید چه چیزی برای شما بهترین است و از اینجا زندگی خود را بر روی این تصمیم بنا میکنید تا زمانی که به درک “وجودیّت” خود برسید . این ایده با این شکل که به شما آزادی مطلق برای انتخاب زندگی تان میدهد ، شاخه ها و گستردگی فوق العاده زیادی پیدا میکند چرا که هیچ باید و نباید مطلقی در جهان قائل نمیشود بلکه انتخاب این باید و نباید هارا آزادانه در اختیار شما قرار میدهد ، به همین دلیل هر شخص میتواند فلسفه منحصر به فردی در زندگی داشته باشد . با این توصیفات میشود اگزیستنسیالیسم را یکی از پایه ای ترین فلسفه های زندگی و “وجود” در نظر گرفت .

اگر شما به یک موجود ماورایی ، هدفی قابل دسترس و زندگی پس از مرگ نیاز دارید و این مسائل را در زندگی انتخاب میکنید ، شما به دین گرایش دارید . اگر شما به این ایده معتقدید که هرکاری در زندگی انجام دهید کاملا بدون هدف و بدون کاربرد است و هیچ دلیلی برای کارهایی که انجام میدهید وجود ندارد و این ایده را انتخاب میکنید ، شما به نهیلیسم ( پوچ گرایی) گرایش دارید . یا اگر انتخاب کنید که چون زندگی هیچ هدفی ندارد پس ما نباید هیچ کاری بجز لذت جویی انجام دهیم ، شما به هدونیسم گرایش دارید . تمام این مثال ها شاخه هایی از فلسفه های گوناگونی است که در طی زمان از اگزیستنسیالیسم جدا شده و هرکدام پیروان مشخص خود را دارد و به علاوه نشاندهنده جذابیت اگزیستنسیالیسم و عمق آن است .

تمام شاخه های این فلسفه در کنار هم یک معنی را تداعی میکنند که زندگی کاملا بی معناست ، خدایان ساخته انسان ها هستند ، ایده ها ساخته انسان ها هستند ، فرهنگ ساخته انسان هاست و این در نهایت به ما نشان میدهد که فقط ما به تنهایی میتوانیم انتخاب کنیم زندگی برایمان چه معنایی دارد ، فقط ما میتوانیم مسیرمان را انتخاب کنیم و درواقع این “آزادی” تنها چیزیست که ما صاحبش هستیم ، انتخاب مسیری که احساس میکنیم برایمان مناسب است تنها کاریست که میتوانیم برای خودمان انجام دهیم .

زمانی که نیچه مدعی میشود : ” خدا مرده است ” یا ” ما خدا را کشته ایم ” ، به این معنا نیست که به طور فیزیکی ما خدا را کشته باشیم ، بلکه به این معناست که در غرب دیگر خدا محور اخلاقیات و ارزشها در جامعه نیست بلکه خود مردم ارزشهایشان را تعیین میکنند پس به تعبیری خدا برای آنها مرده است.

ژان پل سارتر میگوید ” ما وجود داریم . وجود ما به دلیل مشخصی نیست . در نتیجه وجودیّت ما مقدم بر هدف زندگی ماست . به همین دلیل ما دلایل خودمان را برای زندگی انتخاب میکنیم . ما آزاد هستیم .

با وجود تمام این جملات مانند ” خدا مرده است ” یا ” زندگی بی معنی است ” در افراد یک نگاه منفی نسبت به اگزیستنسیالیسم ایجاد میشود اما بسیاری از فلاسفه از جمله نیچه نه تنها نگاه منفی به آن نداشتند بلکه آنرا به شکل یک رهایی میدیدند .

زمانی که ما در ابتدا دچار بحران هویت میشویم ، نفس ( ایگو) ما قویا فعال میشود و به همین دلیل دچار اضطراب میشویم . این موضوع را کی یرکگور به زیبایی بیان میکند : “ اضطراب ، سرگیجه ناشی از آزادی است ” . این بحران در ابتدا برای افراد یک شوک منفی ایجاد میکند اما زمانی که بیشتر به عمق این فلسفه و شاخه های آن وارد شوید و بی معنایی زندگی را بهتر درک کنید ، دیگر دچار وحشت و اضطراب نمیشوید و حتی بسیار از آن لذت میبرید ، چرا که شما را از زنجیر هایی که جامعه ، فرهنگ ، ایدئولوژی ها و … به زندگیتان وصل کرده اند رها میکند و دری جدید به زندگیتان باز میکند که ارمغانش آزادی مطلق در ساخت زندگی خودتان با تعریف خودتان از اخلاق و با مرزی از باید نباید ها که خودتان مشخص کرده اید است . با توصیفات بالا با کمک این فلسفه میشود واقعیت را دلپذیر تر و قابل تحمل تر کرد .

ما در زندگی به دلیل کمبود پاسخ هایی که ذهنمان نیاز دارد رنج میکشیم . عمرمان با سوالات گوناگون طی میشود، سوالاتی که پاسخی برایشان وجود ندارد . ایده هایی که با زندگی چه کارهایی میشود انجام داد . چون برای سوال هایمان نمیتوانیم جوابی پیدا کنیم پس وحشت زده میشویم . دلیل این وحشت این است که وقتی مسیری را دنبال میکنید ، نمیدانید این مسیر در نهایت به کجا ختم میشود و فکر میکنید در انتها هیچ پاسخی برایتان وجود ندارد ، بسیاری از مردم میخواهند از این مسیر جدا باشند و آنرا دنبال نکنند که با وجود آن وحشتی که ازش صحبت شد قابل درک است .

اما هنگامی که درک کنید : شما خود نویسنده ی مسیر زندگیتان هستید ، شما انتخاب میکنید این مسیر به کدام سمت برود، دیگر لازم نیست نگران آینده باشید ، زیرا که شما با آزادی کامل باورهایتان ، اخلاقیاتتان و زندگیتان را انتخاب کرده و ساخته اید .
اگر به این موضوع علاقه داشتید فراموش نکنید که آثار نویسندگانی که در ابتدای مقاله معرفی کردم را مطالعه کنید .

نوشته‌های مشابه

17 دیدگاه

  1. سلام نویسنده مقاله از افراد بدرستی نام برده این مکتب از اواخر قرن نوزدهم تا اوایل قرن بیست شروع و تئوریسین های اصلی ان نیز همین افراد هستند .
    هستی گرایی ‘باور به اصالت وحود’ موضوع انسان محور این مکتب است هم در بین این افراد خداباور و غیر خدا باور داریم .
    اندیشیدن فلسفی با انسان شروع میشود .اصلا پوچ گرایی نیست و تفاوت عمده و اساسی با نهیلیسم یا پوچ گرایی دارد.چون هدفش انسان است.
    تصادفی بودن دنیا-ازادی-اصالت-انسان محور اصلی این مکتب است حتی سقراط نیز به ان پرداخته است در این ججم کم و زمان بسیار عالی و زیبا بود. کتاب هستی و نیستی سارتر اگر ترجمه خوبی از ان پیدا کنید به فهم این مکتب کمک میکند.
    عالی بود

    1. با سلام. در این مورد ادعا بر عدم صحت نامها نیست بلکه ارتباط انها با هم است حال ممکن است خواهش کنم به چند سئوال کوچک من جواب دهید ۱- فرمودید از نیمه قرن نوزدهم شروع شده, توسط چه کسی و با چه نامی؟ ۲- رابطه نیچه و همسویی فلسفی او با سارتر چیست و بازتاب ان در کجاست؟ ۳-تا کنون بارها شنیدهایم که فلسفه نیچه (که فعلا محورهای اصلی ان را نام نمی بریم) پایگاه اصلی فاشیسم بوده است و در دادگاه نورنبرگ همه افسران جانی و نژاد پرست خود را مامور دانسته پس معذور بوده و چاره ای جز انجام ان جنایات کسترده نداشته اند, فلسفه “اصالت وجود سارتر”, انسان را مقابل انتخابهایش مسئول و جوابگو می داند ایا حتا شبیه هستند؟ ۴- از خانم سیمون دوبوار صحبت شد می توانید در یک جمله یا بیشتر در باره او, کتابها و افکارش بگویید؟ ۵- اصل مهم فلاسفه و فلسفه “انسان” است صحبت اساسی اش انسان است از ارسطو, افلاطون, سقراط, دموکریت و خلاصه از صدر تمدن تا کنون همه در فلسفه اگزیستانسیالیسم مرتبط بوده و متهمند؟ با قهرمان؟ و چه ربطی؟ ۵- اصول مهم فلسفه “اصالت وجود” را می توانید برای من که نمی دانم فلسفه با سین نوشته می شود یا صاد, بشمارید و بفرمایید که این این مطلب چه چیزی را توضیح داده ویا روشن کرده است؟ بسیار ممنونم, وحتما از پاسخ های شما بهره مند خواهم شد.

  2. با سپاس. نمیدانم این مطلب را خود نوشته اید یا ترجمه است ولی اطلاعات ان بی پایه و نادرست است. فلسفه نیجه قرن هفدده, هجده میلادی چه ربطی به سارتر ( متفکر انسان دوست) و واضع تئوری حقیقت وجود در قرن بیستم دارد اتفاقا اگزیستانسیالیسم از دل فاشیسم و نازیسم که بر محور افکار نیجه شکل گرفته بودند و کاملا متضاد با ان, پس از جنگ جهانی دوم (که سبب فقر و کشتار انسانی وحشتناک, تقسیم ممالک بین شوروی و امریکا دو امپریالیست فاتح ان جنگ بربریت و…) بوجود امد وخلاف تصورات مقاله, خواهان شان و شخصیت برای انسان فارغ از نژاد و جنس, …و… بود جمله به جمله مقاله بالا در تضاد با هم و دور از واقعیت است. قطعا در این سایت جای ان نیست والا جمله به جمله به ان می پرداختم و بررسی موشکافانه می کردم کافی بود شما با یک دانشجوی سال اول فلسفه مشاوره ای می کردید. اخه نیهیلیسم از اگزیستانسیالیسم پایه گرفته است یا ان را چه حرف و نسبتی با انارشیسم است؟ چرا منابع این مطلب ارتدوکس وار را ذکر نفرمودید؟ ناراحتی من اینست که حداقل یکی را وادار کردید ان را باور کند و گمراهی حتا یک نفر, مسئولیت بزرگی دارد. اگزیستانسیالیسم یبماری نیست که انسان به ان دچار شود یک فلسفه است که با خرافات و پوچی بعد از جنگ وبی باوری و ترس از اینده که شروع نیهلیسم یا پوچ گرایی بود (همانند جوانان کنونی ما) در مبارزه و پر از امید بود و در ساختن اروپای ویرانه, نقش خویش را بخوبی ایفا کرد… راستی میدانید تا اخر عمر چه کسی همراه سارتر بود مادام…. (پیدا کنید) کمکتان می کنم نویسنده کتاب “جنس دوم”. اگر اورا بشناسید از خود نمی پرسید چگونه چنین زن نامداری در تاریخ ازادی مردم و زنان جهان, توانست بهترین سالهای عمرش را با سارتر و دکترینش صرف نماید؟

    1. مقاله تدوینی هست. اما متاسفانه دوستی که مقاله رو نگارش کرده جزو نویسندگان سایت نیست خود بنده هم اشنایی عمیقی با این مباحث ندارم که بدونم حق با ایشون بوده یا با شما. به همین خاطر قضاوت رو به خوانندگان واگذار میکنم و شاید در آینده خود نگارنده هم در سایت حضور پیدا کرد و در مورد انتقادات وارده پاسخ داد.
      موید باشید

      1. با سلام و تشکر. جناب رایت نسبت به شما ارادت عمیقی دارم. باور کنید بعد از جنگ جهانی دوم, مکان سالمی در اروپا نمانده بود ۶۵ میلیون کشتار در جهان و این ویرانی, سبب از هم پاشیدگی خانواده ها, بیکاری و گرسنگی سبب بسط اعتیاد به الکل و فحشای گسترده در اروپا گشته بود در خاور میانه و افریقا وضع بسیار شنبع تر بود این بحبوهه, مردم و خصوصا جوانان را به مرز بی اعتقادی به همه چیز سوق می داد نیهیلیسم یا پوچ گرایی, سبب راهنمایی مردم به بی عملی می گشت و تنش گرایی یا انارشیسم که جوانان را تشویق به از میان بردن مظاهر تمدن می کرد بدون داشتن برنامه ای برای بازسازی, طرفداران زیادی یافته بود و هدف فقط تخریب بود. باور کنید اگر تلاش مردان بزرگی همانند سارتر, البرت کامو, مادام دوبوار, اندره مالرو و خیل بزرگانی همانند انها نبود اکنون وضع دیگری را شاهد بودیم اروپا و جهان پیشرفته به امثال این مردان, وامدار است. امیدوارم بتوانم با ایشان اشتا شده و صحبت کنیم. اما نه اینجا, از طریق ایمیل یا تلفن, که سبب افتخارم است.

دیدگاهتان را بنویسید