tabligh-shoma
amuzeshgah

تاریکی از منظر رازورزان جهان باستان و شناخت نور درونی

این مقاله تنها به بررسی عقاید عارفان باستان می پردازد و اشاعه دهنده ی تفکرات وبسایت راستمرد نمی باشد.

selene_en_endymion_rijksmuseum_sk-a-71«بر جهان بیداد حاکم است. هر چه در جهان درست می شود، هر چه در جهان خراب می شود، از سست عنصریِ تهوع آورِ آن نشانی دارد؛ گویی مادّه محصول افتضاحی ست که در دلِ نیستی روی داده…» -سیوران

raz-horizental

نخستین مرحله ی تفکر عرفانی، شناخت وضع موجود است، یعنی درک این واقعیتِ تلخ که محکومیم به زیستن زیر توده ی عظیمی از طبقاتِ مختلفِ تاریکی و ورطه ها و فلک های پی در پی؛ همچو گیاهی آبزی، عاجز و درمانده، همچو آمیب و کرم کوری که لُخت و پتی زیر گل و لای لول می خورد.

اما نگاه قاطع عارفان کهن تنها متوجه آسمان نبود، زمین را نیز نشانه می گرفت. تصویری که ایشان از کره ی زمین ترسیم کردند بیشتر یادآور کشور آفتاب سوخته ی مصر، کویرها و کوه های خشک و داغش از یکسو و مناطق باتلاقی و حاصلخیز اطراف رود نیل از سوی دیگر دیگر است. مصر، سرزمین همزیستی شکل های متناقض، مبارزه ی بیرحمانه میان آفتاب خیره کننده ی روز و سوز و سایه ی سرد شب، چنانکه گویی هر عنصری تنها از آن رو هست که با عناصر دیگر در تضاد باشد!

به خوبی می توان حس کرد که بینش عارفان کهن درباره ی انسان و زمین از احساس کلّی شان نسبت به مادّه سرچشمه می گیرد، احساسی که آمیخته یی ست از تهوّع و تأثّر. منظور است نیست که ایشان قادر نبودند زیبایی جهان و آسمان را ببینند؛ برعکس، برای نمونه، اپیفانه، عارفی اهل اسکندریهدا که در هفده سالگی جوانمرگ شد، درباره ی زمین، خورشید، عدالت و عشق نوشته یی دارد که هنوز هم یکی از زیباترین و گیراترین متن های تاریخ بشر است. در واقع، آنچه پیش از هر چیز دیگر مایه ی مشغولیت خاطر عارفان می شد این بود که جهانِ مادّی را نتیجه ی اشتباه یا انحرافی در سامانه ی کیهان می دانستند، نمایشی تقلیدی و کورکورانه، کاریکاتوری ناشیانه از بهشت برین. از هوا گرفته تا سنگ، از پشه گرفته تا آدم، همه ی موجودات به سنگینی و عجزی دچارند که انگاری پیامد نفرینی ست ابدی! از این هم بدتر، این سنگینی از ماده و جسم به روان سرایت کرده و مایه ی آزارِ جان شده! اندیشه ی آدمی دچار ناتوانی هایی ست از همان جنسِ ممنوعیت های بدنش. همان دیوارها، همان بندوبارها. این وضع ناگوار را بیشتر عارفان کهن به «خوابرفتگی» تشبیه می کردند. خواب برای روان همان نقشی را بازی می کند که وزن برای جسم، هر چه عمیق تر و سنگین تر باشد، به حال مرگ نزدیکتر است. ما در خوابیم. در سراسر دوران زیستمان غرقه در خوابیم. تنها در صورتی که بر این واقعیت آگاهی یابیم می توانیم امیدوار باشیم که بیدار شویم و دیوارهای رکود فکری را ترک کنیم و به جرقه ی نوری که در ته وجودمان هست امکان دهیم تا بدرخشد و بدرخشد… و سرانجام چادرِ سیاهِ شبِ جسمانی را بجَرَد، چنانکه چشم دلمان به دیدار حق روشن شود!

از خواب برخاستن، بیدار شدن، نخوابیدن، شب زنده داری، نگرانی، نگهبانی… به هر نوشته ی عارفانه ای که نگاه کنیم، می بینیم پر است از اینگونه اصطلاح ها. بیهوده نیست که هرمس (معادل مرکوری رومی، تحوت مصری و ادریس اسلامی) یکی از پر طرفدارترین چهره ها در میان عارفان است. هرمس، معروف به «شاهِ بیداران»، کسی بود که به قول هومر می توانست «با قلم زرینش هر چشم خوابآلودی را بیدار کند». همچو برخی دیگر از خدایان یونان باستان، مانند آپولون و اورفئوس، هرمس نیز جزو «مُشایعانِ ارواح» بود، یعنی هرگاه کسی می مرد، وی روحش را تا محضرِ سه داوران (قضات ثلاثه) مشایعت می کرد، و حتّا قادر بود که در عمق ظلمت هم چشمی روشن بین داشته باشد، و در گورستانِ مرگ هم بیدار بماند. هموست که با مشعلی راه را روشن می کند و رهرو را به سوی خویش فرا می خواند. اینکه نام و صفت های مختلف هرمس و مرشدانی چون او تا چه اندازه از لحاظ تاریخی واقعیت داشته و آیا او همان «ادریس» در باورهای شرقی ست، چندان اهمیتی ندارد. مهم اینست که بتوانیم در ورای پیچ و تاب های افسانه و باورهای عرفانی به واقعیتِ یک جستجو پی ببریم، جستجو از راه طی طریق و برای یافتنِ توانی معجزه آسا: چشمان خویش را همواره باز نگاه داشتن، هرگز خواب را بپذیرفتن، هماره بیدار ماندن، در یک کلام، با معرفت زیستن!

اگر عارفان خواب را شومترین نماد زندگی می دانند، دلیلش اینست که با مرگ پهلو می زند و بازگشتی ست به وضع نامنقول و تعطیل جهان.

اِندیمیون، چوپان جوان و خوشروی افسانه ی یونانی، شبی در زیر نور ماه خوابیده بود. سِلِنه، ایزدبانوی ماه، او را دید و چنان عاشق صورت زیبای خواب رفته ی او شد که از زئوس خواست که او را تا ابد در خواب نگه دارد. به این ترتیب، اندیمیون همواره زیبا می ماند، اما بهای این زیبایی جاودانه خوابی ابدی ست! سلنه هر شب به خواب اندیمیون رفته و او را غرق در بوسه می کند. در واقع، خدایان یونان این جوان را زنده زنده مومیایی کرده اند! این سرنوشت تراژیک در نظر اهل معرفت مثالی از تقدیر انسان است و نشان می دهد که خدایان تا چه اندازه می توانند «جبّار» و خودخواه و حتا منحرف و نابکار باشند: جوانک را نمی کُشند اما از زندگیِ راستین محروم می کنند! آیا بالاتر از این آزاررسانی و این سادیسم انحرافی هست؟! بدیهی ست که تنها یک چنین خدایی می تواند به اینگونه امیالی میدان دهد، آن هم به این دلیل ساده که زیرک تر از انسان است! صانعی که وزن و زمان کرانمند را بر جهان تحمیل کرده و ما بیچارگان را واداشته که در زندگیمان یکسره در خواب باشیم ولی بپنداریم که بیداریم!

به عبارت دیگر، در نظر عارفان، دنیا نه جای زندگی که محل مرگ و قلمرو شرّ است. البته «شرّ» یا «بدِ بد» در اینجا معنایی زیست شناختی دارد نه اخلاقی. بد همین مادّه است که مخلوقی ست مضحک و سر هم بندی شده، جعلی از هستی های متعالِ عالَمِ بالا، همین خوابی که دچارش هستیم و باعث می شود که موهومات را واقعیت تصور کنیم و در چیزها و داده های «دنیوی» گرفتار بمانیم. بدی همچون عرقی ست که از منفذهای بدنِ گندیدنی مان بیرون می زند. عقل و دیگر حواسمان همانقدر به بدی جوش خورده که مغزمان به ترکیبِ کربنی تنمان! از خودمان حالمان به هم خواهد خورد اگر همه ی مظاهرِ بدیِ جهان انسانی را برشمریم و ببینیم که این غدّه ی بدخیم تا کجا ریشه دوانده و تا کی می خواهد بر هستی مان چنگ اندازد! بدی همچو دریایی ست آلوده و ما در آن غوطه وریم. همه ی کارها و نهادهای انسانی، زمان، تاریخ، قدرت، دولت، شریعت، نژاد، ملت، خانواده و… همه ی این ها و هر چه که آدمی ساخته و پرداخته، بدون استثنا، چرک تابی از آن کثافت مطلق اند! هر کسی که باشیم، به این یا آن نوع، دامنمان لکه دار است!

پس اگر می خواهیم به اصل شریفمان بازگردیم، باید خودمان را «پاک» کنیم، و برای چنین شستشویی به صابون معرفت نیاز داریم.

اگر عارفان به این گونه نتیجه گیری های بدبینانه می رسیدند، دلیلش این بود که در طبیعت دنیا و در رفتار آدمی تأمل می کردند، و نه اینکه می خواستند از نظام فکری شان نتیجه های منطقی بیرون بکشند. هر واقعیتی، هر قدر هم کوچک، در نظر آنان نشانی از این داشت که همواره دست اندرکار است. برای نمونه، پدیده ی ساده ی تغذیه را در نظر بگیریم که به هر حال هیچ جانوری نمی تواند از آن خودداری کند. همین در چشم عارفان مثالی از درگیری در دور باطل دنیاست. فکرش را بکن: هدف از غذا خوردن همانا نمردن یعنی زنده ماندن است؛ اما هیچ غذایی نمی توان خورد که تهیه اش به نوعی موجب مرگ موجودی دیگر نشده باشد یا نشود! آنچه می خوریم به ما جان می دهد، پس هر چه که بخوریم، در واقع جانش را می گیریم! با زاد و ولد همواره به تعداد غذاخوران افزوده می شود، پس در واقع، میدان عمل مرگ گسترش می یابد. این هم یعنی ماندن در دور بطلان! یا تولید مثل که به تولید سیاهی بیشتر (مادّه و جسم) می انجامد.

به زبان ساده تر، اگر بنای زندگی مان صرفاً بر این باشد که نفس بکشیم و بخوریم و بخوابیم و تولید مثل کنیم، نقض غرض کرده ایم و شریک باطل و عمله ی مرگ شده ایم، زیرا به رشدِ شرورانه ی خورندگان و خوره ها کمک کرده ایم.

در واقع، آنچه که صدها سال بعد داروین «ضرورت تنازع بقا» نامید، در چشم عارفان کهن گواه بارزی بود بر نقص و انحراف دنیا و اهل آن! اما بر خلاف شارعان یهودی و مسیحی که نقص انسان را معلول «معصیّت اول» و مقصّر را آدم و حوّا می دانستند، عارفان می گفتند که نه، دنیا و گناهانش یکسره بر آدمیزاد و دیگر جانداران تحمیل شده و مقصرش هم دمیورگوس صانع است.

Related Post

تصویر پروفایل مانی

تاریخچه مانی

مانی یک رازورز و هنرمند می باشد. او به اسطوره شناسی تطبیقی، عرفان های کهن، روانکاوی، تاریخ، نشانه شناسی و علوم خفیه علاقمند است و در این حوزه ها پژوهش می کند. مانی نوشتن دانسته های خود و اشتراک گذاری آن ها با علاقمندان را دوست دارد.

4 نظر در مورد “تاریکی از منظر رازورزان جهان باستان و شناخت نور درونی

  1. خیلی جالب بود
    راستش دیدگاه من در دوران کودکی از دنیا دقیقا همین بود ونمی دانم از کجا نشات گرفته بود.
    اگر صادق باشیم چیزی جز این هم نیست
    ولی چگونه می شود به معرفت حقیقی دست یافت؟
    حقیقت را از کجا باید یافت؟

  2. باا تشکر متن جالبی بود ولی من دلیل دیدگاه غیر عرفانی عرفا رو از زندگی متوجه نشدم حتی در حیوانی ترین فعالیتهای بشر حکمتیه و اون چیزیدکه ما زشت میدونبم باعث بقا انسانه من جمله حوردن و غرایصوجنسی و خیلی چیزهای دیگه و فقط اعتدال باعث رشده

پاسخ دهید